شبکه افق - 27 آذر 1404

"تمدن سازی"؛ گام اول (انسان کیست؟ چگونه می توان انسان نبود؟)

نشست ("علوم انسانی"، هرچه انسانی تر) - مشهد - ۱۳۹۲

بسم‌الله الرحمن الرحیم

آنچه امروز در یکی دو قرن اخیر به عنوان تمدن حاکم بر جهان شناخته می‌شود، با این حساب باید از ابتدا تا حالا، انسانی‌ترین، آگاه‌ترین و ضدخشونت‌ترین قطعه از تاریخ بشر باشد. آیا این‌گونه است؟ خیر، هرگز اینطور نیست. تکنولوژی آمده است اما رشد انسانی پدید نیامده است. بشر در تجربه صنعتی پیشرفت کرده است اما در تجربه انسانی پیشرفت نکرده، بلکه پس‌رفت داشته است.

اولاً اینکه در این بحث ما لزوماً پرسش و پاسخ جداگانه نداریم. در هر بخشی از بحث، هر کسی هر مطلبی می‌خواهد، بگوید؛ اما ابتدا کمی فکر کند و بعد سخن بگوید. هر کجای سخنان من یا دیگر دوستان اگر اشکالی وجود دارد یا نظری دارید که لازم می‌دانید همه بشنوند، بیان کنید. اگرچه من اینجا نشستم و شما آنجا نشسته‌اید، اما هنگامی که فردی پشت میکروفون می‌نشیند، احساس بزرگی به او دست می‌دهد و گمان می‌کند که مطالب بیشتری از بقیه می‌داند. این احساس گاهی به افراد دست می‌دهد. ولی با این حال شما در هر کجای عرایض بنده، هر فرمایشی داشتید، بفرمایید؛ به شرط آنکه مرتبط باشد و حداقل نصاب منطقی بودن را هم داشته باشد.

بنابراین عرض من این است که تعریف تمدن نوین اسلامی را اتفاقاً با ساختارشکنی از همین تعریف‌های کلاسیک تمدن که در جامعه‌شناسی و پایان‌نامه‌های فلسفه فرهنگ می‌گویند، از همین‌جا شروع کنیم. شهرنشینی به چه معناست؟ شما می‌دانید که ما حدود هزار سال پیش در جهان اسلام، شهرهای میلیونی داشتیم. بنابراین مقوله شهرنشینی که این‌ها به قرن ۱۶ و ۱۷ میلادی در اروپا ارتباط می‌دهند، یک دروغ تاریخی و تمدنی است. اگر مفهوم شهرنشینی را بررسی کنیم، اسنادی وجود دارد که قوانین شهرداری برخی از شهرهای بزرگ اسلامی در شرق و غرب تا ۳۶ جلد بوده است. ۳۶ جلد قوانین زندگی شهری متعلق به هزار سال پیش بوده است. قوانین بیمارستانی آن‌ها را بروید و مشاهده کنید؛ با قوانینی که امروز در بیمارستان‌ها وجود دارد، پهلو می‌زند.

این موضوع را باید زمانی در بحث تاریخ تمدن حتماً کار کنید تا دروغ‌هایی که در حوزه تاریخ علم و تاریخ تمدن گفته‌اند، در ذهن همه ما اصلاح شود. شهرنشینی و مدنیت دقیقاً به چه معناست؟ آیا امروز دنیای کنونی از جهان سیصد یا چهارصد سال پیش بدوی‌تر نیست؟ شما می‌گویید متمدن‌تر است، ولی خشونت، وحشت، ترور، قتل‌عام، اشغال، آدم‌کشی، غارت، کجا کمتر از گذشته است؟ این موارد از گذشته بسیار بیشتر شده است، منتها با ادبیات زیبایی پوشانده می‌شود. در گذشته هم همین‌گونه بوده است.

یا حرکت از جهل به معرفت؛ کدام معرفت؟ معرفت باید تعریف شود. خود معرفت بسته به زمان‌های مختلف نیست که تعریف متفاوتی داشته باشد، بلکه بسته به مکاتب مختلف است که تعریف آن متفاوت است. ما درباره علم و فلسفه علم یعنی معرفت‌شناسی، فلسفه‌های متفاوتی داریم؛ کدام معرفت، معرفت است کدام نیست؟ کدام معتبر است و چقدر؟ مثلاً آیا شما نبوت را به عنوان یک منبع معرفت معتبر می‌دانید یا خیر؟ اینکه بدانید یا ندانید، نوع تعبیر شما را از مدنیت تغییر می‌دهد که دوست ما هم به مدینة النبی اشاره کردند.

یا اینکه نقل قول‌هایی می‌شود که تعبیر لاتین درباره تمدن، به مفهوم متمدن بودن در مقابل بربریت است و به تمدن یونان باز می‌گردد. خود شما می‌دانید که در تمدن یونان و روم، اصلاً بشر را به یونانی و بربر تقسیم می‌کردند. یعنی از نظر امپراتوری روم با فرهنگ یونانی، تمام بشر برده و بربر بودند. آن‌ها برتر و انسان بودند و بقیه بربر و برده بودند. اصلاً این تفکر آن‌ها بوده، یعنی از همان زمان نگاه طبقاتی و استکباری و امپریالیستی به بشر تئوریزه شده و نام آن را متمدن گذاشته‌اند. ما متمدن هستیم و شما وحشی هستید؛ ما باید بر شما حاکم باشیم و ما ارباب شما هستیم. دقت کنید که وقتی کسانی تمدن را تعریف می‌کنند، پیش‌فرض‌ها، منافع و ایدئولوژی خود را داخل در تعریف تمدن می‌کنند. ظاهراً در حال ارائه تعریفی بی‌طرفانه و علمی هستند. بربر بودن یعنی چه؟ چه کسی بربر است و چه کسی برتر است؟ بر چه اساسی؟

بزرگترین نظریه‌پردازان تمدن یونان که انسان‌های حسابی هستند، در عین حال می‌بینید که در جایی می‌گوید: «سپاس خدا را که مرا یونانی آفرید نه بربر». یعنی نه غیر یونانی! شهروند درجه یک- شهروند درجه دو. همچنین می‌گوید: «مرا مرد آفرید نه زن» و مرا چه آفرید نه چه! خب این نگاه این تمدن است. تعریفش از تمدن، خدا را شکر می‌کند که مرد شده نه زن! خب شما این نگاه را در کنار نگاه قرآن قرار دهید که می‌فرماید: «مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَى». زن و مرد بودن شما، جنسیت شما هیچ دخالتی در کرامت شما ندارد. ملاک، ایمان و عمل صالح است و حیات طیبه متعلق به مردان و زنانی است که اهل ایمان و عمل صالح هستند.

«جَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا»؛ شما را از ملیت‌ها، قومیت‌ها و نژادهای مختلف آفریدیم، نه «لتفاخروا» که به هم فخر بفروشید، بلکه «لتعارفوا» برای اینکه با یکدیگر رابطه دوستانه معرفتی پیدا کنید و از همدیگر آگاه شوید و با هم تعامل انسانی برقرار کنید. این نگاه‌ها مبنای دو نوع تمدن است. نمی‌خواهم بگویم تمدن‌ها دوقطبی هستند یا این‌طوری‌اند یا آن‌طوری، بلکه تمدن‌های مختلف با ضریب‌های متفاوتی از توحید و انسانیت یا شرک و نفی انسانیت شکل می‌گیرند. و از این قبیل مفاهیم در تعریف‌ها بسیار به کار می‌رود که باید جمع‌هایی مانند شماها این‌ها را شالوده‌شکنی کنید. مثلاً آن‌ها در حوزه نرم‌افزار تمدن در کتاب‌های کلاسیک می‌نویسند: آفرینش‌های انسانی مربوط به اسطوره، دین، هنر و ادبیات است. ببینید این چهار مورد را چگونه در عرض هم قرار می‌دهند؟ دین را در کنار اسطوره می‌آورند، زیرا آن‌ها دین را هم جزو اساطیر و میراث فرهنگی مرده یک جامعه می‌دانند که بر دوش ملت‌ها باقی مانده است. سپس هنر را در عرض دین می‌آورند. یعنی چه که هنر در عرض دین است؟ وقتی اسطوره را در عرض دین می‌آورید، یعنی دین را در همین مایه و همین ردیف دارید تعریف می‌کنید. وقتی هنر را در عرض دین می‌آورید، یعنی دوتا نهاد اجتماعی را مساوی در عرض هم قرار می‌دهید؛ در حالی که اصلاً دین چیزی در عرض هنر نیست. دین، هنر را به هنر انسانی و غیر انسانی، هنر عادلانه و غیر عادلانه، هنر توحیدی و غیر توحیدی تقسیم می‌کند. دین همه چیز را تقسیم می‌کند و دین در عرض هیچ چیزی نیست. دین در عرض اقتصاد، سیاست، هنر و فرهنگ و... نیست، بلکه دین همه این عرصه‌های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، هنری و رسانه‌ای را تقسیم بر دو می‌کند: انسانی و غیر انسانی. دین رقیب هنر نیست و در عرض هنر هم نیست، یا زیرمجموعه هنر هم نیست. یا اقتصاد،‌ یا سیاست.

دوستان بسیار دقت کنید؛ کتاب‌هایی که در رشته‌های علوم اجتماعی ترجمه می‌شود و ما آن‌ها را می‌خوانیم، سخنان درست و نادرست بسیاری در آن‌ها وجود دارد. مطالبی هم که مشخص نیست درست است یا نادرست است و باید الک کنیم زیاد است. هر سه نوع مطالب وجود دارد؛ نه همه آن‌ها کاملاً باطل است و نه همه آن‌ها کاملاً درست است. شما باید با ذهن مسلح و مجهز وارد این منابع شوید و نترسید. وقتی می‌گوید معرفت فلان است، بپرسید که یعنی چی؟ تعریف کن که معرفت چیست؟ چه نوع معرفتی را شما معرفت می‌دانید و چه نوعی را نمی‌دانید؟ آن وقت می‌بینید یک عالمه سؤال‌های بی‌جواب دارند و تناقض در حرف‌هایشان هست. البته سخنان دقیق و بسیار خوبی هم در همین متون علوم اجتماعی و انسانی ترجمه شده وجود دارد که اتفاقاً به تمدن‌سازی نوین اسلامی بسیار کمک می‌کند، به شرطی که متفکرانه با این منابع روبرو شویم نه متعبدانه. یعنی این‌ها را بر اساس عقل و نقل شالوده‌شکنی کنیم.

از لحاظ اجتماعی، ما موانع مهمی بر سر راه تمدن‌سازی جدید اسلامی داریم که باید یکی‌یکی بررسی و حلاجی شوند و راه غلبه بر آن‌ها با همکاری کل جهان اسلام پیدا شود. این موانع متعدد هستند. حالا موضوع بحث من یکی از مبانی بحث تمدن‌شناسی نوین اسلامی است. موانع تاریخی، اجتماعی و فرهنگی واقعیت دارد که باید به درستی شناسایی شوند. مثلاً رژیم‌های استبدادی، دیکتاتور و بی‌دین در این صد سال حاکم بوده‌اند. این‌ها بزرگترین و اولین موانع محسوس تمدن‌سازی نوین اسلامی حکومت‌ها هستند. حالا برخی از آن‌ها سقوط کرده‌اند، برخی متزلزل شده‌اند و برخی هم کمی تغییر رفتار منافقانه داده‌اند. یکی از موانع، دیکتاتوری‌های ضد دین حاکم بر جهان اسلام بود که دست‌نشانده چند کشور مانند انگلیس، فرانسه، روسیه یا آمریکا بودند.

مانع دیگر، رکود جهان اسلام از لحاظ تولید علم، هم در نظریه‌پردازی در فرهنگ اسلامی یعنی فقه، کلام، تاریخ، تفسیر، فلسفه، کلام و عرفان است که یک رکود نسبی داشته‌ایم؛ و هم در عرصه علوم طبیعی، تجربی و ریاضی. جهان اسلام در ۱۰۰- ۱۵۰ سال اخیر به مترجمان محض فیزیک، شیمی، ریاضی و پزشکی تبدیل شده است. ملت‌هایی که تا چند قرن پیش بزرگترین تولیدکنندگان هر دو عرصه در جهان بودند، امروز مصرف‌کننده هستند. خب این‌ها موانع تمدن‌سازی است. شکستن این تحجر علمی، تقلیدگرایی، ترجمه‌زدگی و اجتهادگریزی در حوزه و ترجمه‌زدگی در دانشگاه، ضروری است.

اما یک بحث نظری در هسته‌های معرفتی نرم‌افزاری تمدن اسلامی وجود دارد که باید به آن توجه کرد. دو محور مربوط به این قید «نوین» است. وقتی می‌گویند تمدن نوین اسلامی یا جدید اسلامی، چون تمدن اسلامی مؤلفه‌های ثابتی دارد که هزار سال پیش و الآن و هزار سال دیگر یکی است و فرقی نمی‌کند؛ چنان‌که قاعده‌هایی در حوزه اخلاق، رفتار سازی اجتماعی و در حوزه محرمات و واجبات سیاسی، اقتصادی، خانوادگی و... وجود دارد که ثابت هستند. این همان حلال پیامبر است که «حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ». تغییر این حلال و حرام‌ها به بهانه جدید و قدیم بودن، در واقع بدعت‌گذاری است. این همان نکته درستی است که جریان سلفی می‌گوید. بخش درست ادعای سلفیون شیعه و سنی این است که نباید بدعت گذاشت. به این معنا همه ما سلفی هستیم. این خرافاتی که در طول زمان گاهی ایجاد شده و به بهانه‌های مختلف وارد مفاهیم اسلامی و قرآنی شده است، اما ارتباطی با قرآن و سنت ندارد، باید دور بریزم. ما به این معنا سلفی هستیم و همه باید سلفی باشیم. یعنی وقتی امام می‌گوید می‌خواهیم احکام اسلام اجرا شود، یعنی بازگشت به احکام اسلام. به این معنا که همه باید سلفی باشند؛ اصلاً مسلمان باید سلفی باشد. بازگشت به قرآن و سنت.

اما گاهی می‌گوییم بازگشت به گذشته؛ به معنای بخش‌هایی از مفهوم‌سازی‌های نظری و رفتارسازی عملی است که به زمان مربوط است و تابع زمان و مکان است. این موارد اجتهادپذیر بلکه لازم‌الاجتهاد است. اینجا همان جایی است که برخی جریان‌ها به اسم سلفی‌گری دچار خطای محرز می‌شوند. این سلفی‌گری چه سلفی شیعه و چه سلفی سنی باشد، وجود دارد. یعنی وقتی می‌گوید تمدن‌سازی اسلامی، می‌گوید ما تمدن نوین را نمی‌فهمیم و دقیقاً همان مناسباتی که هزار و چهارصد سال پیش در جزیرة‌العرب بوده، عیناً باید بازتولید شود. شد شد، نشد به درک که نشد! اگر در آن دوران مثلاً ماشین و صنعت وجود نداشته است، الآن هم بهتر است نباشد، مگر در حد اکل میته و اضطرار. خب این افراد بازگشت به اسلام را با بازگشت به گذشته اشتباه می‌گیرند. این بعد منفی سلفی‌گری است که اتفاقاً مانع تمدن‌سازی است. و الا سلفی وقتی می‌گوید بازگشت به اصالت‌ها و ارزش‌ها، معنایش این است که می‌گوید تمدن‌سازی اسلامی امروز هم ممکن است. بازگشت به ارزش‌هایی که انبیاء آورده‌اند، با اینکه به لحاظ تاریخی و زمانی مربوط به هزاران سال قبل و هزاره‌های قبل است، این‌ها زمان‌بردار نیست، این‌ها مفاهیم زمان‌مند نیستند. این‌ها مفاهیم فرازمانی هستند که به ساخت جوهری و ذاتی انسان مربوط می‌شوند. ذات انسان که تغییر نمی‌کند، بلکه امور عرضی تغییر می‌کنند. پیشرفت و تحول در تجربیات معنا دارد و نه در معقولات. بدیهیات که تغییر نمی‌کنند، زائل نمی‌شوند. برهان و قوانین برهان و قاعده استدلال که عوض نمی‌شود. لذا شما می‌بینید یک حرف‌هایی چند هزار سال پیش گفته شده، امروز کاملاً تازه است گویا همین الآن گفته شده و بسیار هم درست است. در مقابل، چقدر سخنان بیهوده می‌شنوید که همین امروز صبح گفته شده و چقدر مزخرف است. زمان دخالتی در درست و غلط بودن برهان ندارد. زمان در چه چیزی دخالت دارد؟ چه چیزی با زمان فربه‌تر می‌شود؟ تجربه، علوم تجربی، صنعت و ابزار؛ این‌ها کاملاً با تجربه در طول زمان پیچیده‌تر می‌شوند. این درست است.

اما انسانیت انسان و مفاهیم اصلی اخلاق، ثابت هستند. مثلاً آیا حرص یک زمان بد است و یک زمان خوب می‌شود؟ آیا حسادت یک زمان بد است و یک زمان خوب می‌شود؟ آیا خیانت در جایی بد است و در جامعه‌ای دیگر خوب می‌شود؟ وقتی می‌فرماید «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ. إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» و بعد می‌فرماید یکدیگر را مدام به حق و به صبر و مقاومت در راه حق توصیه کنید، مخاطب آن انسان در هر زمان و هر مکان است و نه انسان مشروط و مقید.

پس روشن باشد که وقتی می‌گوییم تمدن جدید اسلامی، چه چیزی جدید و قدیم بردار است و چه چیزی قدیم و جدید ندارد. کجا اجتهادی است و کجا نیست؟

جریان تحجر و ارتجاع، چه شیعه و چه سنی‌اش، این‌ةا بدانند یا ندانند، بخواهند یا نخواهند، می‌گویند تمدن‌سازی اسلامی امروز دیگر امکان ندارد! این سخن را مخالفان اسلام هم می‌گویند. آن‌ها هم می‌گویند تمدن اسلامی معنا ندارد و دوران تمدن اسلامی گذشته است و دیگر به گذشته باز نمی‌گردیم. این جریان‌های به اصطلاح متدین و نادان هم در دفاع از دین چیزی می‌گویند که نتیجه آن همین می‌شود! یعنی ببینید جریان ضد دین، و این جریان متحجر چه بدانند چه ندانند عملاً دارند یک نتیجه می‌گیرند؛ و آن این است که تمدن اسلامی نوین بی‌معناست و تمدن اسلامی چیزی متعلق به تاریخ است که تمام شده است!

از سوی دیگر، وقتی قید نوین می‌آید، برخی فکر می‌کنند تمام ضوابط و مؤلفه‌های تمدن‌سازی و اسلامیت، همه زمان‌مند و مکان‌مند و همه قابل تجدید و تجدد است. یعنی همه این‌ها نوین می‌شود؛ مثلاً اخلاق اسلامی هم نوین می‌شود به این معنا که معیارها و پایه‌های اصلی اخلاق کهنه شده است و حالا باید اخلاق جدیدی بیاوریم. مثلاً روزگاری روابط نامشروع و زنا بد بوده ولی حالا خوب شده است! چون عرف جهان و زمانه تغییر کرده است! نخیر، برخی خیال می‌کنند این‌ها چیزهای جدیدی است. این‌ها چیزهای جدیدی نیست. قرآن درباره قوم لوط، قوم شعیب و صالح را نگاه کنید؛ آن‌ها هم همین کارها را انجام می‌دادند. تمام کارهایی که امروز تحت عنوان تمدن و مدرنیته انجام می‌شود، عیناً همان کارهایی است که هزاران سال پیش انجام می‌شد. فرعون هنوز زنده است، قارون زنده است و بلعم باعورا هنوز هست. قرآن می‌فرماید: «فِیهِ ذِکْرُکُمْ»؛ ما فقط داستان گذشته را نگفته‌ایم، این‌ها را گفتیم تا بدانید این‌ها هنوز زنده هستند و این یک تفکر و یک جریان است. الآن هم مسئله ما مسئله موسی و فرعون و موسی و قارون است. الآن هم مسئله ما در میان مذاهب و عرفان‌ها و شبه‌عرفان‌ها، مسئله بلعم باعوراها است. قرآن کهنه نشده است. امام رضا(ع) می‌فرمایند: «قرآن هرگز کهنه نمی‌شود. هر روز و در هر شرایطی قرآن را باز کنید، کتاب همان روز است؛ فِیهِ ذِکْرُکُمْ».

حالا روشن باشد که چه چیزی نوین می‌شود و چه چیزی نمی‌شود. این قید "نوین" دو محور دارد که می‌خواهم کمی توجه دوستان را به آن‌ها جلب کنم؛ دو محوری که با ادعاهای نوین بودن و تجدد و مدرنیته، غرب ایدئولوژی و منافع خود را چرباند و حاکم کرد، هم بر مباحث آکادمیک و دانشگاهی در حوزه علوم اجتماعی و تمدن‌شناسی و تفسیر فرهنگ، و هم در حوزه رسانه و فرهنگ‌سازی در دنیا. یکی مسئله انسانیت بوده و یکی مسئله عقلانیت بود. این دوتا از جمله مفاهیمی در حوزه نظری هستند که ما برای تمدن نوین اسلامی باید به درستی بتوانیم این‌ها را در این عرصه مفهوم‌سازی کنیم و به درستی، شفاف، منطقی، جهان‌فهم و غیر فرقه‌ای تبیین کنیم.

عقلانی‌گری و روشنفکری و روشنگری، یک رکن اصلی ادعای آن‌هاست که می‌گویند تا قبل از ما جهان وارد عرصه عقلانیت نشده بود و ما بشر را وارد مرحله عقلانی کردیم؛ و دین یکی از موانع این عقلانیت بوده است! لذا تمدن نوین نمی‌تواند دینی باشد، چه رسد به اسلامی؛ چون درون نوین بودن، یک قیدی به نام راسیونالیسم و به اصطلاح راشنالیته، عقل و عقلانیت و عقلانی‌گری و عقل‌گرایی دارد که این ذاتاً یک مفهوم غیر دینی و سکولار است و با دین سازگار نیست.

مؤلفه دوم نوین بودن و جدید بودن، مسئله انسان یا انسان‌محوری است. حالا اومانیسم را به اصالت انسان ترجمه می‌کنند، ولی این‌ها ترجمه‌های خوبی نیست. ترجمه‌ای که دقیقاً این قضیه را نشان دهد، انسان‌پرستی است؛ آن هم نه انسان با تمام جامعیت آن، بلکه نفس انسان و نه عقل انسان. یعنی در واقع پرستش نفسانیت خود.

هیچ آیین و مکتبی در دنیا به اندازه دین توحیدی، انسان‌گرا نیست. یک زمانی ما منفعل شدیم؛ آن‌ها گفتند انسان و ما گفتیم خدا و همان چیزی شد که آن‌ها می‌خواستند. آن‌ها خدا را رقیب انسان تعریف کردند و او را حذف کردند و گفتند انسان‌محور است و خدا هم اگر می‌خواهد باشد، مشروط به انسان است. منظور آن‌ها از عقلانیت هم نفسانیت انسان بود. از این طرف، ما یک عده‌ای لج کردیم تحت عنوان اینکه ما مخالف مدرنیته هستیم مخالف فوبیا و ضد غرب هستیم، ما می‌خواهیم مذهبی باشیم، من می‌بینم بعضی از دوستان در کتاب‌ها و بحث‌هایشان شروع می‌کنند حمله به عقل و حمله به انسان‌گرایی. این هم اشتباه، انفعال و لجبازی است. معیار داوری ما له و علیه، نباید آن‌ها باشند. خودتان به سراغ منابع کتاب و سنت بروید ببینید این‌ها چه می‌گویند. آن وقت خواهید دید تمام قرآن و سنت، بحث خدا و انسان است. همه آن‌ها برای کرامت انسان آمده است. اتفاقاً اسلام است که به انسان اصالت داده است؛ منتهی انسان رقیب خداوند نیست که بگویید اصالت انسان، به معنای حذف خداوند است. اتفاقاً اصالت انسان در ذیل عبودیت الله به دست می‌آید و معنا می‌شود. آن وقت شما ببینید تمام قرآن و سنت متوجه می‌شوید که مسئله کرامت انسان در رقابت با خداوند یا حذف خداوند نیست؛ بلکه کرامت انسان در ذیل عبودیت خداوند است. وقتی این موضوع روشن شد، مشخص می‌شود که پیامبران برای کرامت انسان آمده‌اند. قرآن (وحی) برای کرامت انسان نازل شد. تمامی شریعت و این واجب‌ها و حرام‌های فقهی و اخلاقی، برای کرامت انسان آمده است. امام زمان(عج) هم برای کرامت انسان تشریف می‌آورند؛ زیرا روایت می‌گوید که ایشان برای عدالت جهانی می‌آیند. عدالت یعنی چه؟ عدالت یعنی حقوق مادی و معنوی انسان. پس امام زمان(عج) هم برای انسان می‌آیند. البته هدف خداوند است؛ مبدأ الله، معاد الله، شارع الله، هدف الله است. اما تمامی این آیات و روایات، اتفاقاً برای انسان‌گرایی آمده‌اند؛ منتهی انسان‌گرایی در ذیل خدامحوری معنا پیدا می‌کند. تمام ادعا همین است.

شما حالا با این نگاه به سراغ قرآن و روایت بروید؛ هیچ صفحه‌ای از قرآن و هیچ آیه‌ای از قرآن نیست که هدف آن کرامت انسان و رستگاری انسان نباشد. اگر شما یک آیه از قرآن یا یک روایت آوردید، من تمامی حرف‌های خود را پس می‌گیرم. هر آیه و حدیثی که هست، برای نجات انسان، صلاح انسان، فلاح انسان، رشد انسان، کرامت انسان و حفظ کرامت اوست. بنابراین اتفاقاً قرآن و سنت است که برای کرامت و حفظ انسان آمده است؛ عقلانیت هم همین‌طور است.

برخی فکر کرده‌اند چون این‌ها یک تفسیر صرفاً مادی و محدودِ استمتاعی از عقل و عقلانیت را مطرح کرده‌اند، واقعاً عقل یک مشکل بر سر راه تمدن‌سازی جدید اسلامی است. این هم خطاست. اگر برادران اشعری ما این را بگویند، باز آن‌ها مبانی‌ای برای خودشان دارند؛ اما شیعه که نگاه او در حوزه نظر «عقلیه» است و در حوزه عمل «عدلیه» است؛ یعنی تفاوت شیعه با مذاهب دیگر اسلامی در حوزه نظر عقلیه بودنِ او، و در حوزه عمل عدلیه بودنِ اوست. یعنی شیعه، عدالت و عقلانیت را -که عدالت هم تعبیر دیگری از انسانیت است- جزء محکمات دین مطرح می‌کند، نه به عنوان رقیب وحی و رقیب کتاب و سنت.

ما باید به این دو محور توجه داشته باشیم تا بتوانیم تمدن نوین اسلامی را، در دوره جدید و این نهضت بیداری اسلامی، تمدن‌سازی کنیم. این اختلافاتی گاهی میان مذاهب برادران اهل سنت وجود دارد که از اختلاف شیعه با برخی از اهل سنت بیشتر است؛ منتهی کسانی که اهل مطالعه و دقت هستند و به این منابع مراجعه می‌کنند، این‌ها را می‌دانند و بقیه اطلاع چندانی ندارند. دشمن هم می‌داند که کجا باید کدام تضاد را اصل و کدام را فرع کند و سپس روش پیشنهاد بدهد که چگونه این تضاد را به درگیری تبدیل کند. حالا مبادی تصوری و تصدیقی بحث را اجمالاً عرض کردیم.

نکته بعدی این است که بعد از سقوط عثمانی و بعد از سقوط صفویه و باز به طور اخص بعد از مشروطه، میان علمای شیعه این دغدغه به وجود آمد که چطور می‌شود بازسازی تمدن جدید اسلامی را انجام داد؟ در این دوره‌ها عمده‌ترین مسائل، همین دو محوری است که عرض کردم. البته نمی‌خواهم بگویم منحصر در این‌هاست، ولی این‌ها شاید اصلی‌ترین مؤلفه‌ها باشند. یک) انسان چیست و کیست؟ انسانیت. انسانی بودنِ یک تمدن به چیست؟ آیا اگر ما راجع به انسانی بودن تمدن حساس شدیم، این یک رویکرد غیردینی است یا یک رویکرد دینی است؟ این یک رویکرد دینی است؛ منتهی مشروط به این است که از انسان تعریف دینی و تعریف توحیدی بدهید، نه تعریف ماتریالیستی و مادی. دو) عقلانیت. عقلی‌گری؛ آیا عقل رقیب شرع است؟ این موضوع هم در تفکر کاتولیک و پروتستان مسیحی در غرب، هم در آیین هندو و بودیسم و عرفان‌ها و معنویت‌های شرقی، و هم میان بخشی از برادران مسلمان ما وجود دارد که عقل رقیب وحی و شرع است. آن‌ها معتقدند عقل موذی و فضول است؛ عقل بوالفضول است.

اما در فرهنگ قرآنی و در سبک فکر و تفسیر اهل بیت(ع) از اسلام، عقل حجت خداوند است. عقل جزئی از شریعت است. به این دو دلیل و از این زاویه، ساختن تمدن نوین اسلامی هم ممکن، و هم مفید است، بلکه ضروری است؛ و این دو مشکل و دو چالش انسانیت و عقلانیت را بدون اینکه توحید و شریعت را حذف کند، حل کرده است؛ چون کسانی می‌آیند و از عقل، انسان، عقلانیت، انسانیت و حقوق بشر «Human Rights» » دفاع می‌کنند و ریشه توحید را می‌زنند. او فکر می‌کند کرامت انسان در گرو حذف خداوند است! عده‌ای دیگر طرف خداوند و مذهب را می‌چسبند و انسان را انکار می‌کنند؛ حقوق مادی انسان را انکار می‌کنند و کرامت انسان را انکار می‌کنند.

شما بروید از آثار هگل تا نیچه را ببینید؛ بزرگترین مشکل این بیچارگان این است که با این همه تحقیری که نسبت به انسان در فرهنگ مسیحی می‌شود، ما چطور می‌توانیم دین‌دار باشیم؟ هر جا که می‌خواهی خداوند را بزرگ کنی، باید انسان را حذف کنی! حقوق انسان، کرامت انسان و سعادت انسان حذف می‌شود. در یک فرهنگ این‌گونه است.

اما در یک فرهنگ دیگر انسان «خَلِیفَةُ اللهِ» است و ظرفیت خلیفة‌اللهی دارد. در یک فرهنگ، انسان رقیب خدایان است و در اساطیر یونان و روم بروید و ببینید که آتش معرفت را از خدایان می‌دزدد؛ در فرهنگ کلیسا هم همین‌طور است. اما در یک فرهنگ، خداوند به همه فرشتگان خود می‌گوید که در برابر انسان و در برابر آدم سجده کنید. پس نوع نگاه‌ها فرق می‌کند. در یک کتاب مقدس مدام می‌گوید: «أَفَلَا تَعْقِلُونَ». در یک کتاب مقدس و آیین‌های عرفانی مدام می‌گویند که عقل را بوالفضول بدانید و اجازه دخالت به آن ندهید، عقل چیز مزخرفی است؛ پس ایمان بیاور. خب از این‌ها دوتا تمدن بیرون می‌آید؛ در آن تفکر واقعاً نمی‌شود تمدن نوین دینی ساخت، اما در این تفکر بدون عدول از دینی بودن و بدون تحجر، می‌توان آن را ساخت.

پس یکی از اصلی‌ترین مبانی و مبادی بحث تمدن‌شناسی، انسان‌شناسی است. یکی از محوری‌ترین مباحث انسانی در عرصه تمدن‌شناسی، عقل‌شناسی و تفسیر عقلانیت است. وقتی انسان‌شناسی توحیدی و قرآنی شد، پس از آن که به سراغ تعریف عقل می‌آیید، تعریف توحیدی از عقل ارائه می‌دهید، نه تعریف صرفاً مادی از یکی از لایه‌های عقلانیت. شما فقط یک لایه عقلانیت را به رسمیت نمی‌شناسید، بلکه تمامی عقلانیت را به رسمیت می‌شناسید که من در این باب به روایات اشاره می‌کنم. تمدن‌سازی یک رفتار عقلانی است؛ تا تکلیف خود را با عقل روشن نکنی، نمی‌توانی تمدن نوین بسازی. تا در مهندسی دین، جای عقل و تعریف دینی، اسلامی و شیعی از عقل در سطوح مختلف آن روشن نباشد، شما نمی‌توانی تمدن‌سازی دینی بکنی.

عقلانیت چیست و عاقل کیست؟ این یک سوال است. انسان چیست و کیست؟ و انسانی بودنِ، یعنی این (ی) که به انسان نسبت می‌دهید که چه چیزی انسانی است؟ کدام نوع حقوق و نظام جزایی انسانی است؟ و کدام غیرانسانی است؟ کدام نوع سیاست انسانی یا غیرانسانی است؟ کدام اقتصاد انسانی یا غیرانسانی است؟ اخلاق انسانی یعنی چه؟ شئونات انسانی یعنی چه؟ می‌گویند این قانون انسانی نیست و غیرانسانی است؛ این یعنی چه؟ چه زمانی می‌توانی بگویی چه چیزی انسانی هست یا نیست؟ زمانی که تعریفت را از انسان ارائه بدهی. انسان کیست و چیست؟ چه استعدادها و چه ظرفیت‌هایی دارد؟ چه آغازی و چه پایانی دارد؟ اصلاً پایان دارد یا ندارد؟ مسئولیت دارد یا ندارد؟ عقلانیت در او چه نقشی دارد و چه تعریفی دارد؟ اختیار دارد یا ندارد؟ فردیت او با جمعیت او چطور نسبت پیدا می‌کنند؟ حق او با تکلیف او چگونه است؟ این‌ها مسائل خیلی مهمی در عرصه‌های مختلف هستند.

در این تاریخ مکتوبی که از مباحث راجع به انسان هست، انواع و اقسام انسان‌شناسی‌ها مطرح شده‌اند. در تاریخ مکتوب غرب متأسفانه در تمامی علوم، وقتی می‌خواهند تاریخ علوم را بحث کنند، می‌روند تاریخ آن علم در غرب را شروع می‌کنند؛ چون غربی‌ها در قرن نوزدهم نشستند برای تمامی علوم یک تاریخ من‌درآوردی نوشتند که نتیجه آن این باشد که همه بگویند اساساً علم، تمدن و فرهنگ، چه قدیماً و چه جدیداً، از غرب شروع شده است. قبلاً از یونان شروع شده است و قبل از یونان خبری نبوده است و در دوران جدید هم از همین قرن هجده، نوزده و بیست در چهار پنج کشور اروپای غربی شروع شده است. بقیه اصلاً آدم نبودند! نه عقلانیتی بوده، نه انسان‌گرایی بوده، نه تمدنی بوده؛ این‌طوری تاریخ را نوشته‌اند. حالا ما هم باید کسانی را داشته باشیم که بتوانند یک تاریخ واقعی را درست بنویسند.

اگر به تاریخ واقعی معرفت رجوع بکنید، آن وقت می‌بینید در عرصه مباحث انسان‌شناسی، حتی کسانی که در همین تاریخ مدونِ مکتوب از تمدن، علم و فرهنگ در غرب و شرق عالم هستند، از یک طرف کسانی مثل سقراط را به عنوان اولین کسانی که به طور ویژه در فلسفه غرب و فلسفه یونان در مورد انسان اندیشیدند، می‌شناسند. درباره سقراط، افلاطون و ارسطو هم اختلاف نظر وجود دارد. دوستان می‌دانند که از این‌ها هم تفسیرهای صد در صد مادی و طبیعی ارائه شده است؛ یعنی شما ارسطوی ناتورالیزه و مادی‌شده دارید و تفسیرهای سکولار از سقراط، ارسطو و افلاطون دارید. هم تفسیرهای الهی دارید که برخی از بزرگان ما می‌گویند «افلاطون الهی» یا راجع به سقراط، احتمال نبوت سقراط و پیامبری او را مطرح می‌کنند که ما نه می‌توانیم رد کنیم و نه می‌توانیم قبول کنیم. حرف‌های حسابیِ الهی در بحث‌های این‌ها زیاد است؛ چنان‌که در بودیسم هم همین‌طور است.

آقای طباطبایی(ره) یک زمانی احتمال می‌دادند که حتی بودا هم جزء پیامبران الهی است که مباحث او تحریف شده است؛ چون در مباحث افلاطون و سقراط تا بودا، حرف‌های حساب خیلی زیاد است و حرف‌های ناحساب هم هست. همان جمله‌ای که «خداوند را شکر که مرا یونانی آفرید، نه غیر یونانی و مرد آفرید نه زن» به افلاطون نسبت داده شده است، در حالی که افلاطون حرف‌های حساب خیلی زیادی دارد. حالا من نمی‌خواهم وارد این قضیه بشوم که این‌ها را چگونه تفسیر بکنیم؛ ولی طبق همین تاریخ مکتوب مدونی که بحث شده است، پدر انسان‌شناسی و مطالعات کلاسیک و آکادمیک انسانی را معمولاً سقراط می‌دانند و بعد از سقراط این مسیر ادامه پیدا کرده است. حالا آثاری که مانده،‌ نمی‌شود گفت واقعاً با این‌ها بحث شروع شده است. این‌ها می‌گویند شروع این بحث‌ها بوده است، در حالی که شما می‌بینید در شرق حداقل دویست سال قبل از سقراط، این جریان‌های بودا، زرتشت، لائوتسه و مهاویرا در فرهنگ معنوی چین، هند و ایران بودند. این‌ها حداقل دو- سه قرن قبل از سقراط هستند. غیر از اینکه پیامبران الهی مانند حضرت موسی(ع) حداقل دو یا سه قرن قبل از سقراط این حرف‌ها را زده‌اند و برخی معتقد هستند که امثال سقراط و افلاطون، متفکران الهی‌ای بوده‌اند که در بستر فکر توحیدی و در ذیل تعالیم الهی انبیاء، مثل حضرت موسی(ع)، نظریه‌پردازی عقلانی و فلسفی کرده‌اند. برخی هم مخالف هستند و من حالا نمی‌خواهم وارد این قضیه بشوم؛ ولی اجمالاً از شرق و غرب، یعنی از شاگردان سقراط تا امثال کسانی که در شرق عرض کردم پدران فرهنگ معنوی در هند، ایران و چین هستند، راجع به انسان بحث کرده‌اند و هیچ‌کدام نگاه مادی نداشته‌اند؛ یعنی نگاه سقراط و افلاطون به انسان مادی نیست، نگاه شرق هم همین‌طور که روشن است مادی نیست؛ نه نگاه بودا، نه لائوتسه، نه مهاویرا و نه زرتشت؛ هیچ‌کدام نگاه مادی نیست. همه این‌ها نگاه‌های معنوی است که بخشی از آن‌ها یا با شرک مخلوط بوده یا شده است و بخشی از آن هم خالص‌تر و توحیدی‌تر است.

در عرض این‌ها، نگاه‌های مادی هم به انسان بوده است و این نگاه مادی به انسان، نقطه شروع تمدن‌سازی مادی است؛ یعنی تمدنی که فقط به نیازهای مادی توجه می‌کند و اصالت می‌دهد. اصالت با جسم است؛ وقتی می‌گوید انسان‌محوری، مراد او جسم‌محوری است. چون انسان هم عقل دارد، هم نفس دارد، هم جسم دارد و هم روح دارد. وقتی می‌گویی انسان‌محوری، کدام یک را می‌گویی؟ اگر بین نفس انسان و عقل انسان تعارض شد، شما طرف کدام یک را بگیرید اُومانیست (انسان‌گرا) هستید؟ خب این تعارض‌های درون انسان را چه می‌کنی؟ مگر انسان یک موجود یکدستِ تغییرناپذیرِ بی‌اراده است؟ مگر یک موجود بسیط است؟ انسان یک موجود مرکبِ پیچیده است. انواع استعدادها و گرایش‌های متضاد مانند خوب، بد، درست، نادرست، اخلاقی و غیراخلاقی در انسان است. شما به کدام یک از این‌ها اصالت می‌دهی وقتی می‌گویی من اُومانیست هستم و این تمدن اُومانیستی است؟ به کدام بخش انسان اصالت می‌دهی؟

خب انسان بُعد نفسانیت و بُعد حیوانی دارد و بُعد عقلانی دارد؛ اگر حیوانیت من بر عقلانیت من چربید، مطالبات و خواسته‌های من یک چیزهایی می‌شود و اگر عقلانیت من بر حیوانیت من چربید، خواسته‌های من تغییر می‌کند و اولویت‌های من عوض می‌شود. پس من، دو نوع می‌توانم «من» باشم. دوتا «من» می‌تواند وجود داشته باشد؛ اصالت با کدام «من» است؟ این دوتا، دو رویکردِ متضاد است. کدام یک انسان است؟ کدام یک انسانی‌تر است؟ اگر این را نتوانی درست توضیح بدهی، چطور اُومانیستی هستی؟ مگر اُومانیست انسان را یک تکه سنگ می‌بیند؟ راجع به سنگ می‌توانی بگویی؛ چون درون سنگ این همه تعارض و امکان انتخاب‌های متعدد و عقلانیت و احساس و نفس نداری در یک جامعه. اینجا می‌توانی بگویی اصالت سنگ یعنی کاری کن که همین سنگ با حالت سنگیت خود باقی بماند. اما اصالت انسان؛ انسان در کدام حالت خود احترام بیشتری دارد یا کمتر یا اصلاً ندارد؟ کدام انسان؟ انسان در طول تاریخ خود دارد با انسان می‌جنگد؛ هر دو صورتاً انسان هستند. آن وقت اینجا انبیاء یک بحثی را مطرح کرده‌اند که انسانی بودنِ یک تمدن به چه چیزی است؟ آیا به سیرت انسانی است یا صورت انسانی کافی است؟ مسئله سیرت انسانی و صورت انسانی اینجا مطرح می‌شود؛ همان تعبیری که عیناً در روایات امیرالمؤمنین(ع) هست که بخشی از بشر صورت آن‌ها صورت انسانی است و سیرت آن‌ها سیرت حیوانی است. حضرت امیر(ع) می‌فرماید این انسان نیست. تمدنی که فقط به جسم بشر توجه دارد یک تمدن انسانی نیست. این اشتباه است. تمدن انسانی تمدنی است که به روح و جسم بشر، به هر دو توجه کند. نه جسم را انکار کند، نه روح را، ‌و اصالت را به روح بدهد که ابدی است نه به جسم که موقت است. اما جسم بشر و جسمانیت او و نیازها و لذائذ و حقوق جسمانی او را انکار نکند. این یک تمدن انسانی می‌شود؛ درحالی‌که شما در رویکردهای مختلف دیگر می‌بینید که تعریف آن‌ها از تمدن انسانی تعریف دیگری است و این قید "انسانی" یک توصیف دیگری دارد.

در آنچه که در دانشگاه‌ها آموزش می‌دهند که ترجمه نوع نگاه مادی به انسان است، البته گاهی نه همیشه، گاهی غالباً هست می‌بینید انسان‌شناسی را در یک دوره، انسان‌شناسی فلسفی است که تحت تأثیر تفکر یونان است. در یک دوره دیگر انسان‌شناسی مذهبی مسیحی تحت تأثیر تعالیم کلیسا است. در یک دوره جدید هم که مدرن نامیده می‌شود، دوره‌ای است که با نفی هر دو نوع انسان‌شناسی هم فلسفی و انتزاعی و هم انسان‌شناسی مذهبی مسیحی آغاز می‌شود. نام این دوره جدید را "انسان‌شناسی علمی" می‌گذارند که منظور آن‌ها صرفاً انسان‌شناسی تجربی است؛ زیرا آن‌ها فکر می‌کنند فلسفه و مذهب علمی نیست. بر اساس نگاه‌های پوزیتیویستی، فقط آنچه درک حسی است آن علمی است.

آنگاه در اینجا فقط انسان محسوس، موضوع تفکر در علوم انسانی می‌شود. انسان محسوس یعنی بعد محسوس انسان که رفتارهای بیرونی، جسم و نیازهای جسمانی اوست و اینکه رفتارهای او تحت تأثیر گرایش‌های خشم، شهوت، خشونت، شهوت، ترس و طمع چه اتفاقاتی برای او می‌افتد. این موضوع اصلی دانش انسانی و انسان‌شناسی می‌شود.

تعریف انسان در اینجا این‌گونه شکل می‌گیرد. دیدگاه‌های امثال سقراط، افلاطون، نوافلاطونی‌ها و رواقیون که کم و بیش به آن بُعد باطنی و معنوی انسان توجه داشتند، تحت عنوان رویکردهای غیرعلمی و غیرمدرن به حاشیه می‌روند. نگاه‌های مسیحی و کلیسایی و بطور خاص کاتولیک هم، از انسان و مفهوم مدنیت به حاشیه می‌روند و حذف می‌شوند. هم نقش عقل انتزاعی غیرتجربی، و هم نقش کلیسا و مسیحیت، در تعریف تمدن و تعریف انسان و انسانیت کاملاً به حاشیه می‌رود و در برخی جاها حذف می‌شود. آن وقت اومانیسم در این بستر سوم شکل می‌گیرد. اگرچه ریشه‌های اومانیسم در بستر اول هم وجود دارد؛ یعنی شما می‌بینید دیدگاه‌های اومانیستی با رجعت به دیدگاه‌های یونانی پیش از مسیحیت در غرب شروع شد. این دیدگاه با ادبیات و اساطیر یونانی و رومی که غیرمسیحی بود شروع شد، اما با آن‌ها ادامه پیدا نکرد. به کمک فلسفه یونان، درگیری فلسفه و مسیحیت آغاز شد. سپس مسیحیت و فلسفه یونان با هم ترکیب شدند. این اتفاق تحت تأثیر فیلسوفان جهان اسلام مانند ابن‌رشد، ابن‌سینا و فارابی رخ داد.

جریان‌های ضدفلسفی و معنویت‌گرا هم در غرب تحت تأثیر جریان‌های ضدفلسفه در جهان اسلام مانند غزالی تئوریزه شدند. این‌ها به شکل جریان‌های مختلفی در اروپا مقدمه‌ای برای آنچه بعداً به نام رنسانس مطرح شد، گشتند.

در این مرحله سوم است که انسان‌محوری یا اومانیسم به این شکلی که عرض کردم مطرح می‌شود. دیگر انسان فلسفی به آن صورت مطرح نیست و انسان مسیحی هم مطرح نیست؛ بلکه فقط انسان جسمانی محور می‌شود. اومانیسم یعنی تمرکز و اصالت دادن به انسان مادی یا بعد مادی انسان. از اینجا به بعد است که اومانیسم با نگاه دینی به انسان مشکل پیدا می‌کند و این مشکل در جهان غیراسلامی در شرق و غرب هیچ وقت حل نشد، ولی در تفکر اسلامی حل می‌شود. این مسئله در قرآن حل شده است و با این تفکر می‌توان تمدن نوین را ساخت.

البته در اینجا لازم است این تبصره هم عرض شود که وقتی از انسان‌شناسی صحبت می‌کنیم، نمی‌توانیم ادعا کنیم انسان حقیقتاً قابل شناخت است. انسان‌شناسی نقطه شروع تمدن‌سازی است. نقطه تشابه و تفاوت دیدگاه‌های مختلف و مکاتب مختلف در علوم انسانی هم از همین‌جا شروع می‌شود. اما حقیقتاً اگر کسی ادعا کند که ما انسان را شناختیم و می‌توانیم کاملاً بشناسیم، این توهم و اشتباه محض است. شناخت انسان آن‌قدر مشکل است که پیامبر اکرم(ص) فرمودند که در ردیف شناخت خدا است. ایشان فرمودند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». این روایت در منابع شیعه و سنی از پیامبر نقل شده است که روایت بسیار مهمی است. به نظر من اگر این روایت نقطه شروع علوم انسانی و همچنین تمدن‌شناسی قرار داده شود، تحول بسیاری در مسائل ایجاد می‌کند.

اولاً پیامبر اکرم(ص) شناخت انسان را به شناخت خداوند گره زدند که حرف بسیار مهمی است. یا انسان را بشناس، یا خداشناس باش یا انسان‌شناس اومانیست باش. پیامبر(ص) می‌گوید تا انسان را درست نشناسی، خدا را هم درست نمی‌توانی بشناسی. اگر انسان را درست شناختی، خدا را هم خواهی شناخت. این در واقع یعنی همان‌طور که خداشناسی خالص محال است، انسان‌شناسی خالص هم محال است؛ و این یعنی همان‌طور که خداشناسی مراتب دارد، انسان‌شناسی هم مراتب دارد. و این یعنی این که هر مرتبه‌ای از انسان‌شناسی با یک مرتبه‌ای از خداشناسی مرتبط است. و این یعنی گره زدن انسان به قدوسیت خدای متعال و این یعنی کرامت انسان.

ایشان نمی‌فرماید بقیه انسان‌ها را که تو اصلاً نمی‌توانی آن‌ها را به درستی و دقت بشناسی، بلکه می‌فرماید حتی خودت را بشناس. «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ»؛ یعنی هر کس خودش را بشناسد. شناخت بقیه آدم‌ها پیشکش تو؛ تو خودت را هم درست نمی‌شناسی. هیچ‌ کس خودش را حقیقتاً نمی‌شناسد. هیچ ‌کدام از ما نمی‌دانیم چه استعدادهایی در ما نهفته است. ما یک اقیانوس بی‌انتها هستیم. حضرت امیر(ع) می‌فرمایند انسان خودش را دست‌کم گرفته است. حضرت امیر(ع) می‌فرمایند می‌دانید چرا گناه می‌کنید؟ چون خودتان را دست‌کم گرفته‌اید. ایشان فرمودند در تمام عالم چیزی باارزش‌تر از انسان نیست که انسان خودش را به آن بفروشد؛ نه ثروت، نه قدرت و نه ریاست باارزش‌تر از او نیستند. ایشان سطح انسان‌شناسی را با سطح خداشناسی گره می‌زند که چیزی بسیار عجیب است. کجا چنین حرفی زده شده است!

پیامبر اکرم(ص) که اولین کسی نیستند که حقایق الهی را با بشر در میان گذاشته‌اند؛ بلکه ایشان آخرین آن‌ها و بزرگ‌ترین آن‌هاست. بله، این دیدگاه در شرق و غرب عالم بین متفکران الهی همیشه مطرح بوده است. یعنی شما از سقراط یونانی تا گاندی هندی، از قدیم تا جدید را ببینید، تعابیری در صحبت‌های آن‌ها وجود دارد که خیلی شبیه به همین تعابیر قرآن و حدیث و مباحث ماست که یک) شناخت انسان از خودش نمی‌تواند یک شناخت مادی باشد. دوم) اینکه منجر به شناخت خداوند می‌شود و سوم) اینکه بزرگ‌ترین مسئله بشر شناخت خودش و شناخت خدا است. هیچ مسئله‌ای بزرگ‌تر از این نیست. اگر این مسئله حل شد، همه مسائل دیگر در ذیل این به سعادت بشر منجر می‌شود. اگر این مسئله حل نشد، شما پرزرق‌وبرق‌ترین تمدن صنعتی را هم بسازید، مشکل بشر حل نمی‌شود و قتل، غارت، خشونت، افسردگی، تجاوز، ترور، خودکشی و جنایت بیشتر می‌شوند. هر چه شما تکنولوژی، تجربه و ابزار را بیشتر کنید گمان می‌کنید زندگی شما راحت‌تر می‌شود؟ این‌گونه نیست. ایشان می‌فرمایند وقتی حیوانی هرچه مرفه‌تر و مجهزتر شود، حیوانیت تو مجهزتر می‌شود و بیشتر پدر خودت و دیگران را در می‌آوری.

مسئله اصلی تمدن انسانی، انسانیت انسان است که اگر آن حل بشود، در کنار آن ابزارسازی، صنعت، فن، بهداشت و امنیت هم می‌آید و باید هم بیاید. تولید اقتصادی و همه این‌ها عبادت، جهاد و مقدس می‌شود و باید هم بشود و بیاید.

در متون بودایی، برهمایی، جریان‌های جوگی و مرتاض‌ها، آیین‌های مختلف ریاضت شرقی تا عرفان یونانی در غرب و عرفان‌های سرخ‌پوستی و آفریقایی، هر جا که شما بروید، که همه این‌ها ریشه‌های توحیدی و دینی داشته‌اند و به تدریج منحرف و مشرکانه شده‌اند. شما به هر کدام از این‌ها رجوع کنید رگه‌هایی شبیه همین تعبیر اشاره کرده‌اند. این تعبیر را از افلاطون تا همین گاندی شما می‌بینید که این حرف‌ها را می‌زنند که در دنیا فقط یک حقیقت وجود دارد و آن حقیقت خداست و حقیقت انسان از حقیقت خدا لاینفک است؛ و انسان این جسم نیست. متفکران معنوی شرق و غرب عالم همه این را پذیرفته‌اند. عین این تعبیر در جمله‌های آن‌ها هم هست که هر کس خودش را شناخت و توانست ذات خودش را درست بشناسد، خدا را می‌شناسد و هر کس خودش را نشناخت، هیچی را نشناخته است؛ و در دنیا فقط یک نیرو و قدرت حقیقی است. اگر از آزادی، عدالت و پیشرفت می‌گویید، همه این‌ها بهانه است و همه چیز به یک قدرت و نیرو برمی‌گردد و آن نیرو حکومت بر خویش است.

قدرت واقعی و تنها قدرتی که حقیقتاً انسان را مقتدر و عزیز می‌کند، تسلط انسان بر خود و تفوق او بر دیکتاتور درون خودش است. این را شما در تمام بحث‌های معنوی و عرفانی غرب و شرق عالم می‌بینید؛ حتی در آن‌هایی که رویکردهای مشرکانه گاهی بر آن‌ها مسلط شده است، این تعابیر را می‌بینید. و این‌ها حرف‌هایی است که این‌ها از انبیا آموختند و بعد تحریف شده و با چیزهای دیگر مخلوط شده است. این موضوع که هر کس بر خود مسلط شد بر دنیا مسلط شده است و هدف از خلقت، تسلط انسان بر خودش است و بعد تسلط او بر طبیعت، در همین راستاست. اگر ما تسلط بر طبیعت پیدا کردیم اما تسلط بر خودمان پیدا نکردیم، تمدن مجهزی ساخته‌ایم اما آن تمدن غیرانسانی است. اما اگر تمدن انسانی بسازیم، یعنی شناخت ما شناخت خداست. تسلط بر خود، تسلط بر همه چیز است. اگر این دو موضوع که مبنای یک تمدن الهی و دینی است آمد، تعریف انسانیت و تعریف عقلانیت با تعریف مادی از انسان و از عقل فرق می‌کند.

اگر انسانیت آمد، آن ابعاد حیوانی ما هم حتماً تأمین می‌شود؛ زیرا وقتی به تعادل درون رسیدی، در بیرون هم می‌توانی تعادل و عدالت را اجرا کنی. بعد از آن پیشرفت اقتصادی، پیشرفت در رفاه، امنیت، ازدواج و مسکن، همه این‌ها عبادت و دینی می‌شود و همه هم باید تأمین بشوند. منتهی نباید اصل و فرع را با هم مخلوط کرد.

پس یکی از مسائلی که تفاوت تمدن دینی و غیردینی در آن معلوم می‌شود، همین مسئله نوع انسان‌شناسی و تعریف انسان است. تهذیب نفس در تمام رویکردهای الهی به انسان در شرق و غرب عالم، قدیم و جدید وجود داشته است. حالا البته در مورد اختلاف روش‌ها، اختلاف در روش تهذیب نفس، یا افراط و تفریط‌ها یا ناخالصی‌های غیرتوحیدی و مشرکانه اختلافاتی وجود دارد. اما اینکه دنیای درون را باید درک کرد، و به خود باید پرداخت، و خود را باید شناخت و خود را باید مهار کرد و اینکه عزت، قدرت، رهایی و آزادی حقیقی بشر در این است، یکی از نکات تفاوت تمدن مادی و تمدن الهی است، چه قدیم و چه جدید.

همه بزرگان گفته‌اند که باید برای این بعد، آدم‌هایی که اهل آن هستند بیایند با امثال بنده صحبت کنند؛ یعنی کسانی که خودشان اهل تهذیب نفس هستند. بنده که اهل تشویق نفس هستیم در این مباحث اخلاقی، موعظه و این‌ها معمولاً وارد نمی‌شوم زیرا خودم از خودم خجالت می‌کشم. خواصی هستند که وقتی بقیه را موعظه می‌کنند شرمنده نیستند که عده آن‌ها خیلی کم است. درعین‌حال، می‌دانید که خدا به همه ما گفته است با اینکه می‌دانم چه خبر است، باز هم همدیگر را موعظه بکنید. اگر قرار بود فقط کسانی امر به معروف و نهی از منکر بکنند که هیچ گناهی نمی‌کنند و همه معروف‌ها را انجام می‌دهند، دیگر امر به معروف و نهی از منکر از بین می‌رفت.

فرمودند شما اهل همه معروف‌ها نیستید، اما درعین‌حال یکدیگر را امر به معروف و نهی از منکر بکنید تا این فضای عمومی جامعه اصلاح بشود. گاهی هم وقتی کسی امر به معروف می‌کند، کم‌کم خودش هم شرمنده می‌شود و می‌گوید من هم باید کمی این‌ها را رعایت کنم. از این جهت گفتند ما همدیگر را نصیحت کنیم. ایشان فرمودند: «تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ». کمتر می‌بینم به این آیات و روایات از این موضع نگاه بشود و این خیلی مسئله مهمی است. اگر خودت را بشناسی و بر خودت مسلط شوی، از یونان تا هند، چین، ایران و همه جا که مباحث عرفانی و معرفتی راجع به انسان شده، به این موضوع توجه شده بوده و توجه غیرمشرکانه، توحیدی و دقیق آن از طرف انبیای ابراهیمی و بطور ویژه پیامبر اکرم(ص) و قرآن کریم بوده است.

مسئله معرفت نفس و تهذیب نفس بر حسب آموزه‌های عقلانی و وحیانی دین مطرح است و این مسیر درستی برای درک آن حقیقت مطلقی است که ما به آن خدای متعال می‌گوییم. یعنی تمدن دینی تمدنی است که هدف آن خدا، تسلیم بودن در برابر خدا و اجرای احکام و قوانین خداوند در عالم است که همه این قوانین و ارزش‌ها به نفع انسان و در پاسداشت انسانیت انسان است.

شما اگر ادبیات عرفانی و ادبیات فلسفه ایران را بطور خاص در جهان اسلام ببینید، از این جهت خیلی غنی است. بزرگان اسلام در این باب عرفان نظری و عملی، بحث معرفت نفس، درون‌نگری و آسیب‌شناسی انسان را مطرح کرده‌اند. این بُعدی است که تمدن مادی حاکم بر جهان، چه از زمان فرعون چه تا الآن، این‌ها قدیم و جدید ندارد. از این بُعد، بشر کاملاً غفلت بلکه تغافل کرده است و این یک مرز مهم است که تمدن دینی هست یا نیست. پس یک بُعد، توجه به علم حضوری است. ما روایاتی داریم هم در این عقل معنوی باطنی، و هم روایات صریحی داریم در عقل ابزاری صنعتی، یعنی همین عقل معاش و عقل زندگی. همین عقلی که بعضی خیال می‌کنند عقل غربی است. می‌گویند عقل معاش، عقل جزئی، عقل دنیا و عقل صنعت این‌ها عقل الهی نیستند و عقل غیردینی هستند. نخیر، آن هم عقل الهی است. عقل دو سه کارکرد دارد که همگی الهی هستند. یک کارکرد عرفانی- معرفتی و توحیدی دارد. عقل، یک کارکرد اخلاقی دارد و یک کارکرد ابزاری و صنعتی دارد. هر سه‌تایش دینی است. هر سه‌تایش با هم باید دیده بشود نه جدا از هم و در برابر هم.

در متون کلاسیکِ راهنما، پیش‌فرض‌های فلسفیِ علوم انسانی بیشتر مشکل‌ساز هستند. علوم انسانی و اجتماعی یکسری گزاره‌های فنی، گزاره‌های تجربی و گزاره‌های عقلی دارند. این‌گونه نیست که بگویند در اقتصادِ غیراسلامی اگر عرضه بالا برود، تقاضا پایین می‌آید و اگر عرضه پایین برود، تقاضا بالا می‌رود و تورم این‌گونه می‌شود، اما در اقتصاد اسلامی برعکس است. نخیر، تورم این‌گونه به وجود نمی‌آید یا اگر این‌طور بشود، آن‌طور نمی‌شود. این مسائل، اسلامی و غیراسلامی ندارند. این مسائل کشف واقعیات بیرونی است؛ برای مثال اگر شما این جسم را بلند کنید و بزنید، این می‌شکند. اگر شما این را بلند کنید و به زمین پرت کنید، می‌شکند. این یک قاعده عِلّی است. این‌گونه نیست که اسلام بگوید نخیر، نمی‌شکند! و دیگری بگوید نخیر، چرا می‌شکند! آن وقت یکی اسلامی و دیگری غیراسلامی بشود. ما راجع به این مسائل بحثی نداریم.

در بعضی از مسائل، موضوع این است که یکسری گزاره‌هایی در اقتصاد و سیاست به عنوان گزاره‌های پایه و مبنا برای تمدن‌شناسی و تمدن‌سازی مطرح شده‌اند که این‌ها نه عقلی و نه تجربی هستند، بلکه این‌ها ایدئولوژیک هستند. این‌ها خرافه‌های مدرن و خرافه‌های سکولار هستند.

ضمن اینکه شما یکسری گزاره‌های دیگری دارید که کاملاً عقلانی هستند و شما این‌ها را از عرصه متون کلاسیکِ علوم اجتماعی، علوم انسانی و مؤلفه‌های تمدن‌ساز حذف کرده‌اید. وحی و نبوت عقلانی هستند. عقل نبوت را حمایت می‌کند. نبوت به عقل کمک می‌کند و عقل را رشد می‌دهد و راهنمای عقل است. این‌ها را حذف می‌کند. در حوزه انسان‌شناسیِ اقتصاد و سیاست مسائلی مطرح می‌شود. تمام فیلسوفان اقتصاد و سیاست مطرح هستند. افرادی که با فلسفه اقتصاد و سیاست آشنا نیستند، نمی‌فهمند که تفاوت دینی و غیردینی چیست؛ آن‌ها این موضوع را نمی‌فهمند. این افراد بیشتر در حوزه مفاهیم فنی و تجربی کار کرده‌اند. او با خود می‌گوید خدایا! من حالا این معادله را حل کردم و این منحنی را کشیدم، اسلامی و غیراسلامی بودنِ آن چیست؟ این به اسلام و غیراسلام چه ربطی دارد؟ آن بیچاره‌ها تقصیری ندارند؛ چرا که آن‌ها با مبانی معرفت‌شناختی و فلسفی و ارتباط آن علم با سایر علوم و ارتباط این علمِ اقتصاد و سیاست با حقوق، با اخلاق و با مبادی متافیزیکی اصلاً خبر ندارند و این دانش و این سواد را ندارند و نمی‌فهمند. لذا اکثر این افرادی که گیج می‌شوند و می‌گویند مگر اقتصاد، علم اقتصاد و سیاست، رسانه، سینما و تکنولوژی، اسلامی و غیراسلامی دارد؟ غالباً این‌ها با مفاهیم فلسفی و مفاهیم حقوقی و اخلاقی اصلاً آشنا نیستند. آن‌ها در همان رشته خاص کار تجربی کرده‌اند و نمی‌فهمند که ارتباط یعنی چه. من به آن‌ها حق می‌دهم؛ این تیپ افراد واقعاً به لحاظ علمی تقصیری ندارند و قاصر هستند.

اما افرادی که با مبانیِ معرفت‌شناختی، فلسفی، حقوقی و اخلاقی آشنا هستند و می‌دانند که همه این علوم در یک جایی به همدیگر وصل می‌شوند و با هم مرتبط هستند و می‌دانند که یک اقتصاددان، چه بداند و چه نداند، یک تعریفی از انسان را به عنوان سنگ بنای کار خود قرار داده است یا برای او قرار داده‌اند. علم اقتصاد از تعریف «انسان اقتصادی» شروع می‌شود. علم سیاست از تعریف «انسان سیاسی» شروع می‌شود. این‌جا از جمله جاهایی است که اختلاف نظرها شروع می‌شوند. آن وقت اگر این اختلاف نظرها ادامه پیدا کنند، شما می‌بینید که دو تیپ و دو نوع تمدن و دو سبک زندگی، بلکه ده سبک زندگی از درون این‌ها بیرون می‌آید. با اینکه شما در فرمول‌های تجربیِ آن با هم بحثی نداشتید. دو دو تا، هم در اسلام چهارتاست، هم در مارکسیسم چهارتاست، هم در مسیحیت چهارتاست و هم در بودیسم چهارتاست. اگر هر کدام از این مکاتب بگویند که دو دو تا چهار تا نیست، اعتبار خود را زیر سؤال برده‌اند. اگر روایتی دیدید که بگوید: «دو دو تا چهار تا نیست»، اعتبار آن روایت زیر سؤال می‌رود. یعنی یا سندِ آن روایت درست نیست و یا شما درست نفهمیده‌اید. اما همه مفاهیم که دو دوتا چهارتا نیستند. بخش محدودی از مفاهیم هستند که دو دو تا چهار تا هستند.

اغلب گزاره‌هایی که در علوم اقتصادی و سیاسی، مکاتب حقوقی و اخلاقی و معرفت‌شناسی‌ها مطرح می‌شوند، دو دو تا چهارتا نیستند؛ بلکه خیلی از آن‌ها ادعای بدون دلیل هستند و ماهیت مادی دارند. با این‌ها مشکل وجود دارد.

حالا ببینید؛ ما غالباً علم اقتصاد را به عنوان مطالعه روشی می‌شناسیم که انسان با استفاده از پول یا بدون استفاده از پول، برای به کار بردن منابع کمیابِ مولد، جهت تولید کالا و خدمات، یا برای توزیع کالا و خدمات، یا نحوه مصرف آن‌ها انتخاب می‌کند. خیلی خب ما تا این‌جا این تعریف را شامل، جامع و کافی نمی‌دانیم، اما به عنوان یک تعریفِ حداقلی بر اساس بعضی از مبانی، آن را می‌پذیریم. البته ما مناقشاتی داریم. در یک تمدن مادی، اقتصاد را این‌گونه تعریف کرده‌اند و فقط به این موضوع اکتفا می‌کنند که ارزش، اخلاق، حق و عدالت به قانون عرضه و تقاضا ربطی ندارند.

می‌دانید این موضوع مثل چیست؟ مثل این است که کسی بگوید من به عدل و ظلم جهانی کاری ندارم. من مهندسی و شیمی خوانده‌ام. محصول این شیمی و فیزیکی که من خوانده‌ام، مثلاً بمب اتم شده است. حالا این چه ربطی دارد که اگر من این قانون را این‌گونه انجام دهم بمب بشود و اگر آن‌گونه انجام دهم بمب شیمیایی بشود؟ این‌ها چه ربطی به اسلام و غیراسلام دارند؟! این موضوع خیلی ربط دارد. هم ارتباط معرفتی دارد و هم ارتباط کاربردی دارد که نهایتاً این علم، و این دقت و این آزمایش به کجا ختم بشود؛ علیه بشر یا له بشر باشد؟ در حوزه اقتصاد و سیاست هم همین‌طور است. شما قوانین عرضه و تقاضا را می‌دانید و این هم تجربی و ریاضی است. بسیار خوب؛ حالا شما چگونه می‌خواهید از این قوانین استفاده کنید؟ آیا نحوه استعمال این قوانین به اخلاق، حقوق و عدالت بشری در جوامع بشری ربطی دارد یا ندارد؟ بعد می‌آیند و روندهای انتخاب اقتصادی و توزیع را تجزیه و تحلیل می‌کنند و یک مجموعه از نظریه‌هایی را بر این اساس بسط می‌دهند تا ما در جامعه قابلیت پیش‌بینی بیشتری پیدا کنیم و بتوانیم پیش‌بینی کنیم. بسیار خوب؛ این قدرت پیش‌بینی از طریق معادلات ریاضی و تجربی،

این قدرت، یک قدرتِ غیراسلامی نیست. اتفاقاً ما در آیات و روایات چقدر در باب مسئله تقدیر، تدبیر، اندازه‌گیری و پیش‌بینی توصیه داریم. این‌ها مفاهیم غیردینی نیستند که شما می‌گویید این‌ها به دین ربطی ندارند؛ این‌ها کاملاً جزو مطالبات فرهنگ اسلامی هستند.

در تمام علوم اجتماعیِ تمدن‌ساز هم می‌دانید که معمولاً اقتصاد را از بقیه علوم علمی‌تر می‌دانند. یعنی مثلاً نسبت به علوم سیاسی، روان‌شناسی و جامعه‌شناسی، به این لحاظ که پیش‌بینی‌های آن دقیق‌تر و محسوس‌تر باشد، اقتصاد را علمی‌ترینِ آن‌ها می‌دانند. لذا بعداً آمدند از روی اقتصاد الگوبرداریِ سیاسی کردند؛ یعنی در عالم سیاست هم سعی کردند با ادبیات اقتصادی بحث کنند. آن‌ها روابط مشترکی بین نظام‌های علم اقتصاد و علوم سیاسی پیدا کردند. گفتند ما در اقتصاد، تعریفی از انسان به عنوان موجودی عقلایی ارائه می‌کنیم. - گوش کنید - این‌جا است که از این پس ما درباره انسان به عنوان موجودی عقلایی بحث می‌کنیم. یعنی تعریف انسان و تعریف عقلایی چیست؟ چه چیزی عقلایی است؟ چه نوع رفتاری عقلایی و عقلانی است که تمدن می‌سازد؟ از این‌جا به بعد مشترکات لفظی زیاد می‌شوند و تفاوت‌های بنیادین مخفی می‌شوند. می‌گوید خوب، او کلمه انسان و عقلایی را گفت؛ ما هم که هم انسان و هم عقلایی را قبول داریم و ما هم می‌گوییم عقلایی! ولی نمی‌فهمد که این عقلایی که او دارد تعریف می‌کند، فقط مبتنی بر پیش‌فرض‌های صد درصد مادی است. عبارات آن‌ها صریح است که من باز باید در جلسه آینده به آن بحث بکنم.

انسان، موجود مادیِ خودخواهی است؛ این انسان‌شناسی‌ای است که در پسِ این تمدن قرار دارد. علم؛ یعنی قدرت پیش‌بینی و توضیح که چگونه در کوتاه‌ترین زمان و با کمترین هزینه، به بیشترین فایده برسیم و در درجه اول، من به آن برسم. بعد اگر شد «ما»، و بعد اگر شد «شما» هم به آن برسید؛ ولی اول «من». او اسم این را «قدرت پیش‌بینی مؤثر در تمدن‌سازی» می‌گذارد.

شما بروید کتاب‌های افرادی را که در فلسفه اقتصاد بحث کرده‌اند، ببینید. آن‌ها می‌گویند انسانِ عقلایی، انسانی مصرف‌کننده است که عقلایی رفتار و مصرف کند و بشود رفتار اقتصادی او را پیش‌بینی کرد. در حوزه سیاست و دولتمرد هم همین‌طور است؛ باید بشود رفتارِ رأی‌دهنده را به عنوان یک موجود خودخواه پیش‌بینی کرد. بعد می‌گفتند موجود رأی‌دهنده یک موجود منطقی است؛ اما بعد از مدتی گفتند نخیر آقا، کجای او منطقی است؟ مگر اکثر رأی‌دهنده‌ها در دنیا اصلاً می‌دانند به چه کسی رأی داده‌اند؟ مگر آن‌ها اصلاً آن طرف را می‌شناسند؟ اصلاً برای آن‌ها چه چیزی مهم است؟ دغدغه اصلیِ رأی‌دهنده چیست؟ این مسائلی که من می‌گویم، در متون علوم سیاسیِ آکادمیک در خودِ غرب مطرح است که آیا اصلاً رفتار رأی‌دهنده عقلایی است؟

شما نمی‌بینید که مثلاً طرف به یک آدم الکلی و با هزار جور کثافت‌کاری رأی می‌دهد، فقط به این دلیل که قوم و خویش اوست؟ او به منافع خود کاری ندارد. در فلان‌جا به کسی رأی می‌دهند به خاطر اینکه از قیافه او خوششان آمده است، نه به خاطر اینکه این آدم واقعاً به نفع شماست. در تزاحم بین منافع خود و منافع دیگران، آن‌ها کم‌کم دیدند، ما می‌گوییم انسان موجودی عقلایی و منطقی است، ولی با تفسیر مادی‌ای که ما از انسان ارائه می‌دهیم، اتفاقاً انسان نمی‌تواند منطقی باشد! او کاملاً غریزی رفتار می‌کند؛ چه به عنوان موجود سیاسی رأی بدهد یا رأی بگیرد، و چه به عنوان موجود اقتصادی تولید، توزیع یا مصرف کند. اتفاقاً انسان موجود منطقی‌ای نیست.

این موضوع یادتان باشد؛ تفاوت بین منطقی بودن یا غریزی بودن، چه در رفتار اقتصادی و چه در رفتار سیاسی، تفاوت این‌ها را تبیین کنیم و استدلال‌های اسلامی را در این باب عرض بکنیم تا در آن‌جا روشن بشود که تمدن نوین در عرصه سیاست و اقتصاد به چه معنا دینی و به چه معنا غیردینی است؟

فرمودند چون خانم‌ها می‌خواهند بروند، دیگر به پرسش و پاسخ نمی‌رسیم. من این سؤال‌ها را می‌برم. ان‌شاءالله برای جلسه آینده.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته


نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha